می رفت تا عباس را  پیدا کند عباس 

اشک و فرات و آب را رسوا کند عباس


آمد که تا دستان خود را جای بگذارد

تا عشق را در کربلا معنا کند عباس


لبهای تشنه ، آبِ بی رونق ، نگاه سرد

درد خودش را با چه کس نجوا کند عباس ؟


این تیرهای هرزه گرد ، این اسبهای شرم

باید که راز مشک را افشا کند عباس


چشمان دختر خسته و غمگین ترک برداشت

یک یا عمو ! کافی ست تا غوغا کند عباس 


بر گشت از سمت نگاهِ آب ها آرام

تا قرن ها این چشم را دریا کند عباس


این جا که خون آب را در شیشه می گیرند! 

کو کاروانی ؟!  تا علم بر پا کند عباس 


باید نهالی سبز از نسل سترون ها

سر بر کشد تا دست را اهدا کند عباس