نقطه. باران  نقطه . دست

این شعرهای لعنتی ِپر گره

این شعرهای هرزه ی هر جایی

این شعرهای نچسب و بی موقع

من این شعر را برای تو نگفته بودم

این شعر را در شبی بی مهتاب برای ستاره ای گفتم

که تنهائی اش را سهیم شده باشم  

برای ابر عقیم بی بارانی خواندم

 که دست اشکهایم بازوان بی بارش را بگیرد و بارور شود

من این شعر را برای تو نگفته بودم

که درانتهای بی نقطه این شعر

 از پس هر نقطه نه در آخرش  ، دستی سر برآورد

دستی روئید، قد کشید و بلند شد

 و تو دیدی آنچه را که از ابتدا قرار نبود باشد که هست

این شعر را برای تو نگفته بودم

این شعر را برای تو نگفته بودم

دستان در این شعر بی مفهومند

همواره یک دست

برای رهایی یا نجات

این شعر را برای تو نگفته بودم

که خواندی و ماندم

که رفتی و هستم

و سوی بی سویی را جستم

که آواز بادهای رو به فراز از جانب اش به گوش می آید

این شعر را  برای دست باد زمزمه کردم  که رهایم کند

نگاهم را به دست این شعر سپردم که نجاتش دهد

من این شعر لعنتی را برای توی لعنتی نگفته بودم

اما حالا خوب که نگاه می کنم

ستاره و ابر و باران و دست و باد شده ای

نقطه . دست

نقطه . باران

نقطه . باد

"دستانت را به من بده

تا نجاتت دهم

یا رهایم کنی "

دستهای من و چشمهای تو

دستانت نگاهم کردند

چشمانم را بستم

نگاهت را گره زدی

دستانم را باز کردم

برای این همه رویارویی

هنوز بزرگ نشده ام

نگاهت را بدزد

دستانم را می دزدم

ما را برای دوراهی آفریده اند

راه دست ها و راه چشمها