بهانه
انتظار
اشتیاقی احمقانه است .
زنگ که می زند
اتاق پر می شود
از چاقوهایی کُند ؛
که به درد بریدن کیک هم نمی خورند !
فکر کن
بخواهند خاطره ای را از پا در بیاورند !
حرفی نمی زنم
چیزی نمی گوید
گوش هایش را می گیرد
و فرار می کند
مثل بچگی ها ؛
بی آنکه بداند
کسی که از پنجره بیاید
از هیچ دری رد نمی شود .
+ نوشته شده در دوشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 9 توسط مینا.ح ( آئیژ )
|
فرقی نمی کند