انتظار

اشتیاقی احمقانه است . 

زنگ که می زند

اتاق پر می شود

از چاقوهایی کُند ؛

که به درد بریدن کیک هم نمی خورند !

فکر کن

بخواهند خاطره ای را از پا در بیاورند !

حرفی نمی زنم

چیزی نمی گوید 

گوش هایش را می گیرد

و فرار می کند 

مثل بچگی ها ؛

بی آنکه بداند 

کسی که از پنجره بیاید

از هیچ دری رد نمی شود .