مرگ می آید
مثل زمانی که
خواب چشم ها را می سوزاند ؛
مثل تله ای
که عطش خرگوش دارد !
مادربزرگم را دوست ندارم ؛
هر صبح به خانه مان می آید
دست دخترش را می گیرد
می برد به کودکی ها؛
به کوچه هایی شلوغ
و خیابانی که پدربزرگ
در لوکس ترین بالکن آن کشیک می دهد .
مادرم
هر روزعروسک هایش را بیشتر گم می کند ،
و پدر که هر شب
دنبال عروسک ها
سر از آغوش گرم مادرش در می آورد ،
و من به وقتی فکر می کنم
که پدر بزرگ
از پله های آن عمارت اشرافی پائین بیاید
خیابان را بکشد سمت خانه ی ما
و شهر بدون عروسکها
گم شود در آغوش اولین کوچه!
پائین می آیم
روی هیجدهمین پله می ایستم ؛
پشت به پنجره ،
کنار سایه ی مردی
که نه حاصل آفتاب ظهر است
و نه مهتابی که
امشب
در آسمان نیست .
دیروز
با عکسی زندگی می کردم ؛
امروز
در آلبومی
نفس هم ، نمی توانم بکشم .
اشتیاقی احمقانه است .
زنگ که می زند
اتاق پر می شود
از چاقوهایی کُند ؛
که به درد بریدن کیک هم نمی خورند !
فکر کن
بخواهند خاطره ای را از پا در بیاورند !
حرفی نمی زنم
چیزی نمی گوید
گوش هایش را می گیرد
و فرار می کند
مثل بچگی ها ؛
بی آنکه بداند
کسی که از پنجره بیاید
از هیچ دری رد نمی شود .
ارزانی ِ لال های دوره گرد؛
وقتی نگاهم را نمی شنوند
به چه کار دست هایم
می آیند ؟
به دندان می کشم ؛
روز
مثل لاشه ای
از دهانم می افتد .
می بندم
به پای کبوتری
که پرواز ِ آسمان
دنیای اوست .
گنجشک ها
و به خواب می روند
در مشت کودکی های کوچه .
از خوابیدن
در آغوش پیاده رو
چیزی نمی گویم؛
که دست راستش
تا دو کوچه بالاتر
نرسیده به خانه ی تو
کشیده می شود ؛
و دست دیگرش
خیابان را
پای پنجره ی معشوقه ات
پیاده می کند !
با نگاهی
سنگفرش شده
برای خوابیدن کسی؛
بی آنکه انگشت هایش
نشانی درست را بدانند .

